گاهی اوقات بیدار ماندن مشکل است، مخصوصأ در کلیسا.
-اسکار وایلد
دسته: بیان ادب و معرفت
بیان بیست و سوم
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
-شکیبی اصفهانی
بیان هجدهم
در آمریکا، رییسجمهور برای مدت چهارسال حکومت میکند، خبرنگاران برای همیشه.
-اسکار وایلد
بیان هفدهم
هیچ آدمی آنقدر خوش حافظه نیست که دروغ گوی موفقی باشد.
-آبراهام لینکلن
بیان شانزدهم
تاریخ داستانی است که رخ داده است. داستان، تاریخی است که ممکن است رخ داده باشد.
-آندره ژید
بیان پانزدهم
هرشخصی دو بار میمیرد، یک بار آنگاه که عشق از دلش میرود و بار دیگر زمانی که زندگی را بدرود میگوید، اما وداع با زندگی در برابر مرگ عشق، ناچیز است.
-فرانسوا ولتر
بیان چهاردهم
اگر رازم را مسکوت نگه دارم، آن راز زندانی من است؛ اگر بگذارم از دهانم خارج شود، این منم که زندانی آنم.
بار درخت سکوت، میوهی آرامش است.
-آرتور شوپنهاور
بیان دوازدهم
پولونیوس: صدای پایش را می شنوم؛ خداوندگار من، از اینجا برویم. (شاه و پولونیوس بیرون می روند.) (هملت وارد می شود) هملت: بودن یا نبودن، حرف در همین است، آیا بزرگواری آدمی بیشتر در این است که زخم فلاخن و تیربختِ ستم پیشه را تاب آورد، یا آن که در برابر دریایی فتنه و آشوب سلاح بر گیرد و با ایستادگی خویش بدان همه پایان دهد؟ مردن، خفتن؛ نه بیش؛ و پنداری که ما با خواب به دردهای قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی است پایان می دهیم؛ چنین فرجامی سخت خواستنی است… به راستی، چه کسی به تازیانه ها و خواری های زمانه و بیداد ستمگران و اهانت مردم خودبین و دلهره ی عشق خوار داشته و دیر جنبی قانون و گستاخی دیوانیان و پاسخ ردی که شایستگان شکیبا از فرومایگان می شنوند تن می داد و حال آنکه می توانست خود را با خنجری برهنه آسوده سازد؟ چه کسی زیر چنین باری می رفت و عرق ریزان از زندگی توان فرسا ناله می کرد. مگر بدان رو که هراس چیزی پس از مرگ، این سرزمین ناشناخته که هیچ مسافری دوباره از مرز آن باز نیامده است، اراده را سرگشته می دارد و موجب می شود تا بدبختی هایی را که بدان دچاریم تحمل کنیم و به سوی دیگر بلاها که چیزی از چگونگی شان نمی دانیم نگریزیم.
-ویلیام شکسپیر
بیان یازدهم
در بین تمامی مردم تنها عقل است که عادلانه تقسیم شده، زیرا همه فکر می کنند به اندازه کافی عاقلند.
-رنه دکارت
بیان دهم
تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدحِ باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه-عمر خیام